امدادهای غیبی در دفاع مقدس

مقدمه

جهان و آنچه در اوست، از ذرات بسیار ریز تا كوه‌های سر به فلك كشیده در عالم طبیعت، و موجودات جهان غیب از فرشتگان الهی و بهشت كه بلندایش در فكر و اندیشة آدمی نمی‌گنجد و عقل انسان از درك آن قاصر است، همگی در پرتو امدادهای الهی چهرة هستی به خود می‌گیرند و فعالیت می‌كنند. به سخنی دیگر و به تعبیری دقیق تر، جز حضرت حق، آنچه عنوان هستی بر آن اطلاق می‌شود، فقر و نیاز محض است و محتاج به خداوند. بر این اساس و با این نگاه می‌توان بلكه باید اذعان كرد، در هر تكاپویی از هر موجود، مددی غیبی از سوی خداوند دیده می‌شود. و بدون امدادهای غیبی، هستی از رخ جهان، رخت بر می‌بندد.

خداوند حكیم هر از چندگاهی به تناسبی با نشان دادن امدادهای چشمگیر و بارز خویش پرده‌های غفلت را از دیدگان آدمیان می‌زداید و حجتش را بیش از پیش بر آنان تمام می‌كند و گاهی نیز به دلیل ارتباط ژرف و عمیق روحی كه میان عابد و معبود و عاشق و معشوق برقرار می‌شود، عنایات حضرت حق شامل بندگان خاصش گشته و معضلات و موانعی كه در راه سیر و سلوك و پیشبرد اهداف الهی ایجاد می‌شود، برطرف می‌گردد.

رزمندگان اسلام در دوران هشت سالة دفاع مقدس نیز از این مددهای الهی بسیار سود جسته و از رهگذر آن معضلات به وجود آمده در مناطق عملیاتی و غیر آن را از پیش پای خود برداشته اند.

بدون تردید شایستگی افراد و برخورداری از درجات بالای ایمان، زمینة مناسب تری برای مشاهدة امدادهای غیبی فراهم می‌سازد. و از آن منظر كه رزمندگان جان بر كف اسلام برای اعلای كلمة دین حق به میادین نبرد می‌رفتند، شایستگی افزون تری برای دریافت این عنایتهای خاص داشتند.

در این مقاله به ذكر پاره‌ای از این امدادها می‌پردازیم.

نتیجة استخاره و توسل به حضرت مهدی علیه السلام

نیروهای خود را برای عملیات آماده كرده بودیم. به دلیل بُعد و دوری مسافت و امكان عدم پشتیبانی، مهمات زیادی را می‌بایست حمل می‌كردیم.

پس از ساعتها راه رفتن و دویدن به موقعیت دشمن نزدیك شدیم و پشت میدان مین توقف كردیم تا دستور حمله صادر گردد. گرچه تا ساعت 3 بامداد منتظر ماندیم اما دستور لغو عملیات و بازگشت نیروها صادر شد. حدس زدیم علت آن عدم آمادگی سایر نیروها در بخشهای دیگر عملیات بود.

به هر حال پس از طی مسافتی طولانی به اردوگاه برگشتیم. بعد از ظهر همان روز خبر دادند بایستی برای عملیات آماده شویم. بچه‌ها علی رغم خستگی شب گذشته با شور و شادی وصف ناشدنی، خود را برای حمله آماده كردند و بعد از نماز مغرب و عشا عازم منطقه شدند.

هر نیروی پیاده و تك تیرانداز، می‌بایست علاوه بر تجهیزات و مهمات اضافی مربوط به خود، گلوله‌های آر. پی. جی هم حمل می‌كرد. در طی مسیر لازم بود از شیاری كه از داخل تپه‌ها می‌گذشت، عبور می‌كردیم. یعنی، همان مسیری كه شب گذشته آن را طی كرده بودیم.

نزدیك شیار مزبور كه رسیدیم، دربارة عبور از آن به رایزنی پرداختیم؛ زیرا ممكن بود دشمن آن را شناسایی كرده باشد.

قرار شد موضوع را با برادر ردانی پور ـ آن عارف واصل و دلداده‌ای كه ذكر یابن الحسن او آرام و قرار از هر متوسلی می‌گرفت ـ هم در میان بگذاریم. ایشان بعد از اطلاع از آخرین وضعیت دشمن و استماع نظرات دیگران، متوسل به حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ شد. و با ذكر و دعا تفألی به قرآن زد و تصمیم گرفت از مسیر دیشب (شیار داخل تپه ها) عبور نكنیم.

گفتنی است آن مسیر دو ماه شناسایی شد و داخل آن انبارهای مهمات جا سازی شده و هر پیچ و خم آن علامت گذاری شده بود. برای همین برای ما عمل به تصمیم آقای ردّانی پور مشكل بود، اما چاره‌ای نداشتیم. سرانجام با حدود هشتصد متر اختلاف، مسیر را عوض كردیم و به سمت خطوط استقرار دشمن حركت كردیم. وقتی نزدیك دشمن رسیدیم، با رمز مقدس یا زهرا ـ سلام الله علیها ـ عملیات را آغاز كردیم. شتابزده از میدان مین گذشته، به خاكریز دشمن هجوم بردیم.

در وقت صبح، زمانی كه همة گردانها موفق شدند به هدفهای از پیش تعیین شدة خود برسند و بر بلندیهای عین خوش مستقر گردند، چند صد نفر از نیروهای دشمن را در محل شیار اسیر كردند. در آن زمان بود كه متوجه شدیم تمامی طول آن مسیر را با استقرار چهارصد نفر نیرو كمین گذاشته بودند. اگر گردانهای ما از آن مسیر حركت كرده بودند، همه قتل عام می‌شدند.

در آن لحظه متوجه تأثیر آن تفأل و توسل به حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ شدم و سر به سجده گذاشتم. گریه امانم را بریده بود. خدایا چگونه سپاس تو گوییم و از كدامیك از تفضلها و عنایتهایت شكرگزاری كنیم؟ [1]

حرمت نمازگزاران

حدود چهل كیلومتری عمق خاك عراق در كردستان آن كشور «بُنه»ای بود به نام بُنة «خر مشكوه». نیروهای زیادی از ما در آنجا مستقر بودند. در قسمت جنوبی بُنه، سنگر اجتماعی بزرگی وجود داشت كه 150 نفر برای اقامة نماز در آن اجتماع می‌كردند. یك روز هواپیماهای دشمن به این سنگر در زمان برگزاری نماز راكت زدند. بعد از تكانی كه به ساختمان سنگر وارد آمد، گرد و غبار زیادی به سر و روی ما ریخت. با این حال نماز قطع نشد. بچه‌ها بعد از نماز یكی یكی از سنگر خارج شدند.

راكت روی سقف خورده و عمل نكرده بود. چند لحظه بعد از آنكه آخرین نفر، سنگر را ترك كرد، در مقابل چشمان حیرت زدة ما، راكت منفجر شد و سنگر را ویران نمود. گویی حق تعالی حرمت نمازگزاران را نگه داشته بود. [2]

مأموریت مار

پیش از عملیات والفجر 4 برای بررسی منطقه به اتفاق برادران قوچانی [3] ، موحد دوست و آقایی به طرف ارتفاع قوچ سلطان حركت كردیم. ناگهان مار بسیار بزرگی دیدیم كه درست در وسط جاده قرار داشت.

برادر آقایی با تیراندازی، مار را از پا درآورد. وقتی آقای موحد با چوب، مار را كنار زد، چیزی توجهش را جلب كرد. به آن نزدیك شد. متوجه گردید یك مین ضد خودرو در جاده كار گذاشته اند. موضوع را با آقای قوچانی در میان گذاشت. او با دقت خاصی مین را از محل خود خارج و خنثی كرد.

تا مدتی همه مبهوت بودیم و با شگفتی به یكدیگر نگاه می‌كردیم. اگر چند متر جلوتر رفته بودیم، با انفجار شدیدی مواجه می‌شدیم. آقای قوچانی گفت: «ظاهراً این مار مأمور بوده است كه ما را مطلع سازد. [4] »

مأموریت هستی بخش

بعد از تك سنگین دشمن كه 48 ساعت ادامه داشت، منتظر اجازة فرمانده بودیم تا استراحت كنیم. دمای هوا بالای 45 درجه بود. بچه‌ها برای رهایی از نیش پشه‌ها و هوای شرجی خوزستان، تورهای ابتكاری و پشه بندهای جالبی ساخته بودند. این پشه بندها، بیرون از سنگرها و در هوای آزاد برپا شده بود و تختهای نرم داخل آن، هر تازه رسیده و خسته‌ای را به خود دعوت می‌كرد. ما هم میل داشتیم بعد از 48 ساعت درگیری، در آنها به استراحت بپردازیم. در این فكر بودیم كه ناگهان صدای خسته و گرفتة فرمانده توپخانه، ما را به سنگر بزرگی كه در آن حوالی بود، فرا خواند.

فرمانده سخن خود را با نام خدا آغاز كرد و از زحمات و پایداری رزمندگان قدردانی كرد. سپس گفت: گردانهای توپخانه از عملیات خسته شده، هر كدام به نقطه‌ای تغییر موضع داده اند. شما مأموریت دارید هر كدام به گردانی كه تعیین می‌كنم، بروید.

هر كدام از ما با خودرو به طرف گردان محول شده رفتیم، اما همچنان حسرت استراحت روی تخت‌هایی را كه در فضای آزاد و در داخل پشه بندها قرار داشت، در دل داشتیم.

پس از چهار ساعت و انجام مأموریت، به قرارگاه مراجعت كردیم. چند تن از پرسنل ستاد از جمله فرمانده قرارگاه را دیدیم كه با خوشحالی از ما استقبال كردند و گفتند: بایستی قربانی كنید و گوسفند بكشید! ما متعجب و حیران پرسیدیم: چه شده؟ چه اتفاقی افتاده است؟!

فرماندة قرارگاه گفت: این خواست الهی بود كه به من الهام شد به شما مأموریت بدهم، و گرنه مانند این تختها تكه تكه می‌شدید. با شنیدن سخن فرمانده به استراحتگاه ابتكاری نگریستیم. همه چیز زیر و رو شده بود. فرمانده قرارگاه گفت: دیشب، نیم ساعت بعد از رفتن شما یك موشك كاتیوشا به منبع آب حمام ـ كه در كنار تختهای شما قرار دارد ـ اصابت كرد. منبع آب تكه تكه شد و تركشهایش تمام تختها را همراه با وسایل آن متلاشی ساخت. [5] »

یاری دشمن

سوم تیرماه سال 67 در شلمچه، خط لشكر 19 فجر بودیم. دشمن با ریختن آتش سنگین روی نیروهای ما اقدام به تك كرد، دود و گرد و خاك همه جا را فرا گرفته بود و چشم چشم را نمی‌دید. ما با آر. پی. جی كار می‌كردیم. در حین درگیری متوجه شدیم كسی كه برای ما مهمات و گلولة خمپاره می‌آورد، عراقی است. از این بابت خیلی تعجب كردیم. [6]

حكایت آن پیرمرد

در كوههای صعب العبور در پی پیكرهای مطهر شهدا بودیم. در میان راه به پیر مردی برخوردیم كه معلوم نبود در آن حوالی چه كار می‌كند. او بعد از سلام و مصافحه از ما پرسید: در این كوهها به دنبال چه می‌گردید؟ گفتیم: برای پیدا كردن پیكر شهدا آمده ایم. خیلی خوشحال شد و ضمن قدردانی از برادران گروه‌های تفحص گفت: در این ارتفاع رو به رو مدتهاست چیزی توجه مرا به خود جلب كرده است. و گاهی حلقه‌ای از نور هم مشاهده می‌شود كه مثل ستاره می‌درخشد. بد نیست به آنجا هم سری بزنید.

حرفهای پیر مرد ما را امیدوار كرد. برای همین به سمت آنجا حركت كردیم. ارتفاع صعب العبوری بود و تأمین مناسبی هم نداشت. بعد از ساعتها پیاده روی به محوطة بزرگ سرسبزی رسیدیم. در كنار درختچه‌ای تجهیزات انفرادی رزمندگان به چشم می‌خورد. و این باعث شد تا منطقه را به دقت وارسی كنیم. پس از ساعتها تلاش، پیكر مطهر چهار شهید را پیدا كردیم و آنها را جهت انتقال به عقب، آماده نمودیم. آنگاه به دنبال شش ساعت پیاده روی، به نقطه‌ای كه پیرمرد را در آنجا ملاقات كرده بودیم، رسیدیم. پیرمرد هنوز آنجا بود. تا ما را دید، پرسید: آیا موفق شدید؟ ماجرا را برای او شرح دادیم، لبخندی زد و گفت: اما هنوز آن ارتفاع، نورانی به نظر می‌رسد.

سخن پیرمرد برای ما جالب بود. قرار شد به مقر بازگردیم و فردا صبح در همان ارتفاع به كار ادامه دهیم. فردا بعد از نماز به راه افتادیم. با عشق و علاقة زیاد، مسافت زیادی را در كمترین فرصت ممكن طی كردیم. پای كار كه رسیدیم، ناگهان یكی از بچه‌ها گفت: شهید، شهید، الله اكبر، صلوات بفرستید!

وقتی پیكر مطهر را از زیر خاك بیرون آوردیم، پیشانی بندی به روی جمجمة شهید به چشم می‌خورد. چفیه سفید رنگی آغشته به خون دور استخوان گردنش پیچیده شده و شال سبز رنگی دور كمرش بود؛ شالی كه نشانة سیادت و بزرگواری او به شمار می‌آمد. [7]

 

  • پاورقــــــــــــــــــــی

 

[1] . راوی: شهید فنایی، ر. ك: خاطرة خوبان، ص 34 ـ 31.

 [2] . راوی: حسن محمدی، ر. ك: فرهنگ جبهه، مشاهدات، ج7، ص 183 و 184.

 [3] . یكی از فرماندهان بزرگ لشکر 14 امام حسین ـ علیه السلام ـ.

 [4] . راوی: علیرضا صادقی، ر. ك: جان عاریت، ص 83.

 [5] . خاطرة برادر لطیفیان، ر. ك: راویان فتح، ص 55 و 56.

 [6] . راوی: محمد توكلی، ر. ك: فرهنگ جبهه، مشاهدات، ج7، ص149.

 [7] . راوی: برادر بختی از نیروهای گردان دوم غرب، ر. ك: یا لثارات الحسین ـ علیه السلام ـ، ش 68، ص12.

540 دفعه
(0 رای‌ها)